امروز دوباره اینجا می نویسم چون جائی دیگر برای نوشتن ندارم .
راستش هنوز هم می کشم و البته مقدارش را بیشتر نکرده ام در همان حال ثابت مانده است . می توانستم ترک کنم . شرایطش هم پیش آمد من هم حرکتی کردم اما سوال مهمی بود که چون جوابش را نداشتم نتوانستم : برای چه باید اینکار را بکنم ؟ من میدانم چرا می کشم و چرا تا این حد خودم را آلوده این ماجرا کردم .اما برای ترکش هیچ انگیزه ای ندارم ، جز یه مشت حرف قشنگ و مفت که اصلا برایم ارزش ندارد . رسیدن به دنیای خوب و پاک بودن در این جهان و کلی حرف دیگر که تنها در گفتار زیباست و در معنا هیچ حرفی برای گفتن ندارد . من قصد ندارم ترک کنم چونکه از انجام کار بی فایده خوشم نمی آید .اما همچنان دلم برای عاشقی لک زده است . میدانم حرف مزخرفی گفتم اما حرف دلم بود . نمی دانم شاید در آن حال حس بهتری برای زندگی داشته باشم . معتقدم آدم باید جوری زندگی کند که دلش می خواهد و دلیلی ندارد انسان خود را در چهارچوبهای از پیش تعیین شده محاصره کند .
برای خوشبختی من تضمینی وجود ندارد . بنابراین فعلا آن جوری زندگی می کنم که عشقم می کشد . تا اینکه بلاخره به قول رضا صادقی دنیا بایستد و من پیاده بشوم .
تا آن روز !
حوصله کشیدن ندارم . میخوام خمار شم . درد بکشم . بیقرار بشم . و خستگس توی تنم راه بره .
صبح که از خواب پاشدم رفتم سراغ جبران خلیل جبران . یه دل سیر گریه کردم .
بعدش هم نشستم عین بچه یتیمها قران سر کردم و بک یا الله ...بک یا الله گفتم .
فکر کنم دارم از دست میرم .
دلم میخواد عاشق بشم ....!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
مسخره شد نه ؟
رفتم سفر !
جای شما خالی خوش گذشت . شمال گرم بود خیلی گرم ، کنار گاز پیک نیک دیگر شورش در می آمد . عرق می ریختم و پک میزدم . کولر را مجبور بودیم خاموش کنیم که بوی تل پخش نشود . واویلا میشد از گرما برای همین بعد از بساط یه دو سه ساعتی کلافه بودم . شانس آوردم که گرما زده نشدم ولی خوب متوجه زجر همکاران در شمال کشور شدم !
موقع برگشتن توی جاده هراز یه ماشین پیکان هی جلوی من ویراژ میداد . من اصلا ذاتا حوصله رانندگی ماجرا جویانه را ندارم و به شدت مراقبم که خلاف مقررات رفتار نکنم . به همین خاطر از کارهای خلاف ادب رانندگی این پیکان لعنتی داشتم از خشم منفجر میشدم . در یکی از پیچهای خطرناک راننده پیکان قصد داشت از من سبقت بگیرد در حالی که از باند روبرو یک اتوبوس با سرعت داشت می آمد . من برای اینکه این آدم خودخواه و عوضی را تنبیه کنم جای خالی برایش باز نکردم . بنابراین جدا با یک خطر اساسی مواجه شد که اگر شانس کمکش نمی کرد کار دستش می داد . من راضی بودم که بلاخره این راننده چموش متوجه خطای خودش شد اما چند کیلومتر بعد او به سرعت جلوی من پیچید و راهم را سد کرد و مجبور شدم توقف کنم . از ماشین پیاده شدم . عصبانی و خشمگین به سمتش رفتم . او هم پائین امد و جر و بحت بالا گرفت . مرتیکه با کمال وقاحت من را به ناشی گری متهم میکرد . در نهایت با وساطت چند راننده دیگر قرار شد . شوار ماشینهای خود شویم و در اولین ایستگاه پلیس پیاده شده و گزارش دهیم و قضاوت را به پلیس راه بسپاریم . من با اعتماد به نفس کامل این قرار را پذیرفتم و آن راننده در حالی که ترس در چشمانش بیداد میکرد مجبور شد بپذیرد . چون میدانست که حق با من است و در آنجا حتما با مشکل مواجه خواهد شد . خوشحال و خندان سوار ماشین شدم و در حال رانندگی قیافه مغموم و شکسته شده راننده خلافکار را مجسم میکردم که در برابر پلیس دارد التماس و زاری می کند که ماشینش را مجازات نکنند . در همین حین که داشتم با خودم جملات را با پیشوند آقای پلیس... آقای پلیس... آماده میکردم . احتمالی مثل برق از ذهنم عبور کرد . : پلیس ! پلیس ! پلیس ! . اگر در آن وسط بحث آقای پلیس به اعتیاد من شک کرد چه ؟ اگر قرار شد با هم تا به مرکز اصلی پلیس برویم برای گزارش و در این زمانی طولانی وقت خماری من رسید چه ؟ اگر ..و اگر ...و اگر...ترس تمام وجودم را گرفت . تا همین چند لحظه پیش که یک پیروز حقیقی بودم که میتوانست حق یک آدم خلافکار را کف دستش بگذارد تبدیل به شکست خورده بدبختی شدم که باید هر چه زودتر دمم را روی کولم بگذارم و از معرکه جان سالم به در ببرم . تمام ذهنم مشغول این موضوع شد که چطور از این ماجرا فرار کنم ! و دیگر آن جملات خوب که باید میگفتم از ذهنم خارج شد . با اینکه ساعتی پیش حسابی کشیده و توپ بودم اما احساس کردم پایم درد میکند و عرق کرده ام و نیاز فوری به مواد دارم . نزدیک پلیس راه رنگم پریده و شروع به لرزیدن کردم . وقتی راننده را دیدم که مقابل پلیس راه با سر پائین توقف کرده و منتظر من است ، نزدیک بودم قالب تهیه کنم . پا روی گاز گذاشتم و با سرعت از مقابل او و پلیس راه گریختم در حالی که نگاه متعجب و حیران او پشت سرم بود . تا خود تهران از ترس پلیسهای بعدی راه ترسیدم و لرزیدم . حتی برای رد گم کردن کنار جاده در یک خیابان خاکی فرعی پیچیدم و دو ساعتی را وقت گذراندم . آخر شب که رسیدم تهران . اول سریع نشستم و چند بست بزرگ کشیدم تا عقلم سر جایش بیاید و از این ترس لعنتی رها شوم . بعد نشستم و با خودم فکر کردم : آدمی که حق مسلم با اوست ولی از رویاروئی با حق می گریزد چه آدم حقیر و بی مایه و مزخرفی است .
جدا که خاک بر سر من !
توی همه این مدتی که نبودم . واقعا نبودم . نه اینجا و نه هیچ کجای دیگه . خیلی وقته که نیستم . میدونی النا ...نبودنم برای اعتیادم نیست . نیستم چون نمی خوام که باشم . از بودنم توی این دنیای خیری ندیدم . اعتیاد برای من یه جوری خودکشی آگاهانه است . دارم با تیشه به ریشه جسمم میزنم و میخوام این جسم و روح رو با هم داغون کنم . از توصیه ات برای ملحق شدن به جمعیتهای ترک اعتیاد مچکرم . این نشان دهنده اینه که کسی که منو اصلا نمی شناسه داره برام دلتنگی میکنه و نگران منه !حس خوبی دارم به خاطر تو و دهاتی . راستش توجه و محبت شما به من معتاد درب داغون کمال انسانیت و مروت است . تو و دهاتی میتونید با این روش یه جورائی حس نوع دوستی خودتان را ارضاء کنید و نشان دهید که آدمهای شرافتمندی هستید !!! محبت و مهر به معتادی مثل من نه برای خودم که برای اینه که شما پیش وجدان خودتان سربلند باشید و کلی با خودتون حال کنید که یک عالمه آدمید !!! خوب مهم نیست . برای من همین اندازه محبت هم زیادی است ... کاش ما آدمها یاد میگرفیتم که خالص و ناب و بی تظاهر دوست داشته باشیم ....راستی به من بگو : دوست داشتن صادقانه چه شکلیه ؟ چه رنگیه ؟
ببخشید که نسبت به مهر شما جسارت کردم ...باید برم ...راستش با دوستان قرار گذاشتیم . خونه یکی از رفقا خالیه ..میریم اونجا که یه چند بست توپ بکشیم و حال کنیم ...
فعلا !
جای خیلی دوری نبودم . اما حوصله نداشتم ...حوصله هیج کس رو ..تازه گیها مصرفم بیشتر شده ...فکر کنم یه دو گرمی بیشتر مروفین توی جونم می ریزم ...راستش خسته شدم . ممکنه خودکشی کنم ...شایدم رفتم ترک کردم . اما فکر کنم خودکشی راحت تره ..نمی دونم اما دلم میخواد یه تنوعی توی زندگیم ایجاد بشه ...خوب مردن هم خودش یه تنوعه دیگه ...راستی معتاد بودن توی کشور ما خیلی سخت شده ..هیچ کس حاضر نیست با یه معتاد حرف بزنه ..نمونه اش همین وبلاگ ! می بینید چه خلوت سکوت و کوره ..بعد از این همه مدت فقط یه نفر نظر گذاشته ...
همون بهتره که من برم خودکشی کنم ..اگه یه مدتی گذشت و خبری ازم نشد بدونید رفتم اون دنیا و اونجا دارم تریاک می کشم !
دیشب خواب دیدم مردم و رفتم اون دنیا ! یه فرشته جلوی منو گرفت و گفت : میدونی جات کجاست ؟ گفتم : خوب معلومه دیگه باید برم جهنم ...لبخندی زد و چیزی نگفت . بعد منو راهنمائی کرد که وارد یه محوطه ای بشم که یک دروازه بزرگی هم جلوی اون بود . وارد شدم . شلوغ بود و پر از رفت و آمد . کسی با کسی کار نداشت . عین پیاده رو خیابان انقلاب خودمون . یه یارو بد جور به من نگاه میکرد . فهمیدم که اهله ! رفتم سراغش و بیخ گوشش گفتم : جنس داری ؟ آرام جواب داد : چقدر میخوای ؟ گفتم : ۳ گرم !!! اخم کرد و جنس رو داد ...خوب شد که پول همراهم بود . پول بابا رو دادم و یواشکی جنس رو لب دماغم گرفتم . ناکس نامرد عوضی !!! جنسش قلابی بود . خیلی حرص خوردم . فهمیدم که اونجا چه جهنم و چه بهشت خیلی با این دنیا فرق نداره !!! از جنس فروختن فرشته هاشه که ..معلومه !!!
به خودم که سر منشاء کمالات بسیاریم سوگند که دنیای من دارد به سمت یک مرگ پست مدرنی می رود . این را از کجا فهمیدم ؟ به خاطر حس و حالی که دارم . امروز صبح جلوی آینه فهمیدم و درک نمودم که گوش سمت راستم اضافه است و در صورتی که ببرمش نه تنها خوشگل تر میشوم بلکه از شر پر حرفهای مزاحم هم راحت میشم . من قبلا تونسته بودم کشف کنم که آدمهای چونه دراز همیشه در سمت راست آدم قرار می گیرند . به چه دلیل ؟ به همان دلیلی که آدمهای عاشق پیشه اصولا در سمت چپ من قرار می گیرند ! به هر حال دیر و زود داره اما سوخت و سوز نداره به همین زودیها این گوش را می برم و کف دستم خودم میگذارم . راستش از بچگی نسبت به ونسان ونگوگ و اصولا امپرسیونیسم و رنگ زرد و خصوصا گل آفتاب گردان علاقه وحشیانه ای داشته ام . من عاشق نقاشی ام . چند سال پیش رفته بودم فرانسه جایتان خالی سه روز کامل در لوور خیره به کارهای ونگوگ و پیکاسو و البته گوگن ماندم . مست شده بودم . مست ...مست .... سرنوشت ونسان بد جوری شکل تقدیر منه . همانطور که نبوغ و استعداد او را هیچ کس جز برادرش تئودر نفهمید . حس و شعور مرا هم کسی نتوانست خط بیندازد . با این فرق که من شانس این را نداشتم که کسی مثل تئودر در زندگی ام باشد و مرا حمایت کند .
به هر حال این حالات من در نهایت با عنایت به پست مدرنیسم به مرگی خودآگاه منتهی خواهد شد . دائی لاما هم برای خودش چنین تقدیری را رقم زده است . با این وصف یقین دارم که رهبر و امام تبت هم با اجازه خودم و شما معتاد تشریف دارن !
یکسال است گه خودم را بسته ام به تریاک !
روزی 5 گرم تریاک شکلاتی آن هم خوراکی !. صبح و ظهر و شب . احتمالا به طور مدام و یکسره نئشه ام . برای خودم که حالم بدیهی و طبیعی است . اما با توجه به مروفینی که دارد توی رگهای من ول میخورد این باید با طبیعت آدمهای دیگر فرق کند . ماهی 190 هزار تومان پول تریاکم میشود : روزی 5 گرم به عبارتی میشود هفته ای 35 گرم و ماهی 140 گرم و من برای 25 گرم آن 30 هزار تومان پول میدهم . به سختی پول در می آورم . اما تا حالا توانسته ام خودم و دیگران را متقاعد کنم تا جائی که خانواده ام بوئی نبرده اند . میگویند که این حجم مصرف زیاد است و برای من که این راه را یکساله آمده ام خیلی وحشتناک است . دارم به جسمم گند میزنم . هنوز کسی از ظاهر من پی به ماهیتم نبرده است اما خودم که میدانم چه خبر است . گلاب به رویتان هفته ای یکبار می روم برای قضای حاجت و این یعنی که روده هایم دارند مرخص میشوند و معده ام کارش همین روزها به سر میرسد . خدار رحمت کند پدرم را او هم از سرطان معده مرد و پدر بزرگ و جدم هم و بردار بزرگترم از درد معده شکایت دارد . خوب پس قطعا ضعف در معده من ژنتیکی است و با این تریاکهای نابی که من دارم به آن تحمیل میکنم نباید زیاد دوام بیاورد . تا یادم نرفته عرض کنم به خدمتتان که یک بار هم ترک کردم برای البته ده روز . تجربه مفیدی بود . با متادون این کار را کردم . و بعد دوباره شروع کردم با قصد قبلی و جدیت .
اینکه میگویند دلیل اعتیاد رفیق بد و شرایط ناجور و چه میدانم فقر و مشکلات اجتماعی است به نظرم چرند و پرند است . من تحصیلات خوبی دارم . شغل آبرومندی و خانواده بسیار محترمی که همه هم مرا دوست دارند و اصلا هم از سمت و سوی جامعه گزیده نشده ام . خودم خواستم این بلا را سر خودم بیاورم . با آگاهی کامل به سمتش رفتم . و چرائی اش را شاید بعدا که خودم بهتر فهمیدم برای شما هم نقل کنم .
حال من در این روزها خیلی خوب است . صبح با درد کمر و پا و بی حوصلگی و پرخاشگری وحشتناکی از خواب برمی خیزم . آماده حمله و فریاد کشیدن هستم درست مثل یک بمب قبل از انفجار . این را اطرافیانم به خوبی دریافته اند و احتمالا آن را به حساب بیماری اعصاب میگذارند و خودشان را در ساعات اولیه صبح به من نشان نمی دهند . تند و سریع چند لقمه صبحانه فرو میدهم و بعد دقیقا 6 تکه تریاک که از شب قبل آماده کرده ام ( اگر آماده نباشد احتمالا به خودم می پرم ) فرو میدهم و سیگاری میکشم و منتظر تاثیرش می مانم و کم کم حالم روبراه میشود . حساب کرده ام این عملیات حدود یک ساعت طول میکشد . بنابراین اگر مثلا قرار باشد ساعت 7 صبح به سر کار بروم طبیعتا باید از ساعت 6 بیدار باشم .
خوب ..این وضع من و برنامه من . اما حالات روحی ام : این وبلاگ را برای همین موضوع راه انداخته ام . چون به نظرم در سراشیبی قرار دارم و دارم به سمت تراژیک ترین فصل زندگیم پیش می روم و در روزهای آینده حوادث خوبی در انتظار من نیست . و من قطعا با بحرانهائی دست به گریبان خواهم شد و بعدش هم حتما یا خودکشی میکنم و یا به روال طبیعی می میرم . قصد دارم در این وبلاگ هر چند روز یکبار حالات و رفتار خود را برای شما بگویم . فکر کنم برایتان جالب باشد . خواندن و دیدن سقوط یک مرد . در خدمت شما هستم . خواندن این وبلاگ را جدی بگبربد و به دیگران هم توصیه کنید آن را بخوانند . تا وقتی دیگر ...بدرود !
مـو ز يـک